دانلود PDF کتاب انقلاب کبیر فرانسه از آلبر ماله
معرفی کتاب
موضوع این کتاب همانطور که از نامش پیداست، انقلاب کبیر فرانسه می باشد و در مورد وقایعی است که در قرن هیجدهم، در فرانسه رخ داده است. در این کتاب از پادشاهی لوئی پانزدهم در فرانسه و مشروطیت در انگلستان و حکومت روسیه و اتریش سخن به میان آمده است. سپس جنگهای دول اروپایی علیه یکدیگر و قضایای شورش مستعمرات انگلیس و مسائل عثمانی تا لوئی شانزدهم مورد بررسی قرار گرفته است. همچنین انقلاب و سقوط سلطنت و روی کار آمدن جمهوری و جنگ ناپلئون با اروپا نیز به رشته تحریر درآمده است. انقلاب فرانسه پس از اصلاح مذهبی لوتر، از مهمترین و موثرترین وقایع تاریخ اروپاست. زیرا چنانکه لوتر مذهب را اصلاح کرد، انقلاب فرانسه نیز در اصول سیاسی و اجتماعی جهان تغییراتی پدید آورد. تاریخ قرن هجدهم اروپا دریچه ای به تاریخ معاصر است. بسیار از کشورهایی که امروز به عنوان ملت-کشورهای مستقل شمرده می شوند، در این قرن تکامل یافتند و افول مقتدرترین کشور آن روزگار اروپا یعنی فرانسه و سر برآوردن انگلستان به عنوان ابرقدرت و تولد کشور پروس (آلمان فعلی) از جمله این اتفاقات مهم محسوب می شود. بهترین حسن این کتاب، ایجاز و اختصار آن است که حوادث یک قرن را در چند صد صفحه فشرده کرده است. نگاه آلبر ماله تا حد امکان بی طرفانه است و بر روایات چندگانه تاریخ، مسلط است. از مهم ترین ویژگی های این کتاب، پرداختن به شخصیت پادشاهان آن روزگار است. از فردریک گیوم تا کاترین و پطر کبیر و از تالیران تا لویی شانزدهم، خواننده به خوبی با احوال و رفتار مردان و زنانی آشنا می شود که در دوران خود شگرف ترین تاثیرات را بر ملت خود و دیگران داشته اند. انقلاب کبیر فرانسه، به راستی انقلابی بنیادین در تمامی شئون زندگی مردمان فرانسه و سپس کل اروپا بود. رعایایی که تا دیروز توسط اشراف یا کلیسا خرید و فروش می شدند، به ناگاه دارای حقوق فراوان شدند و برای احقاق حق خود دست به مبارزه زده و برای همیشه تاریخ را تغییر دادند. اصلی ترین شخصیت این اثر اما، ناپلئون بناپارت است. باید اعتراف کرد که تا قبل از خواندن این اثر، آن چنان که باید از این شخصیت آگاه نبوده ام. اما بخش مهمی از این کتاب به امپراتوری چندساله ناپلئون پرداخته است.ناپلئون سیاستمداری زیرک، فرماندهی نابغه و رهبری کاریزماتیک بود که حتی بر قلوب سربازان غیرفرانسوی سپاهش نیز حکومت می کرد. صعود و سقوط این مرد بزرگ، از عبرت آموز ترین وقایع قرن هجدهم و نوزدهم است. مردی که سازنده اروپایی است که کا امروز می شناسیم.
نام کتاب: تاریخ قرن هیجدهم، انقلاب کبیر فرانسه و امپراطوری ناپلئون
نویسنده: آلبر ماله، ژول ایزاک
مترجم: رشید یاسمی
انتشارات: امیرکبیر
سال نشر: ۱۳۶۲
زبان: فارسی
تعداد صفحات: ۷۶۹ صفحه
فرمت: PDF
حجم: ۲۶٫۱ مگابایت
دریافت
عنوان: کتاب انقلاب کبیر فرانسه البر ماله - ژول ایزاک
حجم: 26.1 مگابایت
مقدمه
در سال ۱۷۸۹ میلادی، در فرانسه، انقلابی روی داد که معروف به انقلاب کبیر فرانسه شده است. این انقلاب را فراماسونرها و طرفداران ایدههای بورژوازی و سرمایه داری رهبری کردند. انقلاب فرانسه یک انقلاب لیبرال – بورژوایی بود.
قبل از وقوع انقلاب و در زمان سلطنت “لویی شانزدهم”، فرانسه دارای یک مجلس طبقاتی بود و اشرافیت فئودال از مزایای ویژهای برخوردار بودند که نمایندگان بازرگانان و سرمایهداران و صاحبان صنایع، فاقد آن امتیازها بودند. در جریان انقلاب فرانسه، رهبری با سرمایهداران و بازرگانانی بود که ایدههای بورژوایی و عصر روشنگری را در سر داشتند و تحت شعار “برابری”، خواهان حقوق برابر با اشراف و لغو امتیازات ویژة فئودالی بودند.
بورژوازی، ذیل شعار “آزادی”، محدود شدنِ قدرتِ سلطنت و گسترش نفوذ زرسالارانِ صاحب سرمایه (بازرگانان، رباخواران، صاحبان صنایع) را طلب میکرد و تودههای مردم که اکثراً از دهقانان فقیر و پیشهورزان خردهپا و گروه کمجمعیت کارگران صنایع تشکیل میشد، در آرزوی لغو مالیاتهای فئودالی و عشریههای اجباری به کلیسا بودند. تودهها تحت هدایت افرادی مثل “میرابو”، “مارا”، “دانتون”، “ربسپیر” و تأثیرپذیری از ایدههای فیلسوفان عصر روشنگری به ویژه افرادی مثل “ولتر” و “روسو” علیه سلطنت مطلقة لویی شانزدهم طغیان کردند و در ۱۴ فوریة ۱۷۸۹ “زندان باستیل” را که نماد استبداد خاندان “بوربون” بود، ویران ساختند.
با عقبنشینی لویی شانزدهم، سلطنت مشروطه تشکیل شد و بورژوازی لیبرال، بخش عمدهای از قدرت را به دست گرفت. در فاصلة سالهای ۱۷۹۰ – ۱۷۹۲ قدرت غالباً در دست کلوپ سیاسی “ژیروندَن”ها یعنی نمایندگان سرمایهداری لیبرالِ خواهان سلطنت مشروطه قرار داشت. شاکلة کلوپ “ژیروندن”ها توسط فراماسونرها اداره میشد و رهبران معروف آن “میرابو” فراماسونر بودند. اینان در مجلس ملی فرانسه، قوانین بسیاری به نفع سرمایهداران و به منظور بسط سکولاریسم به تصویب رساندند، اما فکر چندانی به حال تودههای فقیر دهقانان و کارگران نکردند. از این رو موج اعتراضات اقشار فرودست، دوباره بالا گرفت و اینبار نمایندگان جناح تندرو و بورژوازی که “ژاکوبن”ها نامیده میشدند به قدرت رسیدند. ژاکوبنها نیز اکثراً فراماسونر بودند و رهبر آنها “ربسپیر”، سخت تحت تأثیر ایدههای دموکراتیک “ژان ژاک رسو” قرار داشت. در قریب دو سال حکومت ژاکوبنها (۱۷۹۲ – ۱۷۹۴) در فرانسه، رژیم جمهوری اعلام شد و علیرغم شعارهای بسیار در خصوص “حقوق بشر” و “آزادی”، دوران “ترور و وحشت” حاکم شد و نزدیک چهلهزار نفر توسط جمهوری انقلابی مدافع حقوق بشر با گیوتین گردن زده شدند و دهها هزار نفر بازداشت و روانة زندانها شدند و جو اختناق شدیدی پدید آمد.
در دوران ژاکوبنها اگرچه اصلاحات ارضی به نفع روستاییان انجام شد اما مشکلات معیشتی مردم اغلب ادامه یافت و حاکمیت صاحبان سرمایه، جانشین حکومت فئودالها و اشراف گردید. تودههای فقیر روستایی و شهری چون روند اوضاع را به نفع خود ندیدند، از حکومت ناامید شدند و دست از حمایت از آن کشیدند و جناحی از سرمایهداری فرانسه که از دست ژاکوبنها ناراحت بود در ۲۷ ژوئیه ۱۷۹۴ کودتایی علیه ربسپیر و ژاکوبنها صورت داد و آنها را سرنگون و ربسپیر را اعدام کرد. نقش تاریخی انقلاب فرانسه که توسط ژاکوبنها کامل گردید، لغو امتیازات فئودالها و اشراف، برقراری حکومت سرمایهداران به جای فئودالها، بسط سکولاریسم و زمینهسازی برای ایجاد یک نظام دموکراسی لیبرال در فرانسه بود که تا سال ۱۷۹۴ میلادی، تقریباً موفق به انجام همة اینها گردید؛ هرچند که انقلاب، روندی پرفراز و نشیب و بسیار خونین و پرنوسان را طی کرد.
انقلاب فرانسه از دیدگاه ایدئولوژیک و اجتماعی:
انقلاب فرانسه به لحاظ ایدئولوژیک، تجسم آرمانهای ایدئولوژی لیبرالیسم بود و به لحاظ اجتماعی، توسط طبقة سرمایهداری فرانسه و به ویژه روشنفکران مدرنیست رهبری گردید؛ هرچند که سختیها و مشقات و تلفات انسانی آن را تودههای محروم روستایی و شهری متحمل شدند. انقلاب فرانسه به لحاظ میزان تأثیرگذاری، سیر حرکت، ایدئولوژیِ لیبرال، بورژواییِ رهبری کنندة انقلاب و نیز نتایج و تبعات گستردة آن در فرانسه و سراسر اروپا، به مظهر و نمونة کلاسیک انقلابهای مدرن تبدیل گردیده است. با انقلاب فرانسه، لیبرالیسم به صورت ایدئولوژی غالب و طبقة سرمایهداران صنعتی و تجاری و بانکداران به عنوان طبقة حاکم در فرانسه مطرح میگردد و نظام فئودالی و سیطره اشرافیت منسوخ میگردد. انقلاب فرانسه به دلیل ماهیت لیبرال – مدرن آن، خصلت سکولاریستی داشته و دارد و در تاریخ دویست ساله پس از انقلاب، روند کلی جامعة فرانسه به سمت نهادینه شدن هرچه بیشتر سکولاریسم و صنعتی شدن روزافزون جامعة فرانسه بوده است؛ هرچند که مناسبات مذهب با حکومتهای مختلف و وزن اجتماعی کلیسا در دو قرن پس از انقلاب فرانسه، تغییرات و نوساناتی داشته است، اما به هر حال سمت و سویی کلی حرکت رژیمهای سیاسی فرانسه به سوی بسط سکولاریسم بوده است. انقلاب فرانسه آغاز بسط عملی مفهوم لیبرالی آزادی است نه معنای حقیقی آزادی و چنانکه سیر بعدی حوادث در فرانسه و اروپا نشان داد، انقلاب برای سرمایهداران و بورژواها آزادی به بار آورد اما زنجیرهای گران استثمار کاپیتالیستی و ورشکستگی و فقر اقتصادی را بر جان کارگران و پیشهوران خردهپای فرانسه محکم کرد و با حاکم کردن ساختار حقوقی و سیاسی و تعلیم و تربیت مدرن، آدمی را از ساحت دینی وجود خود، بیش از پیش دور کرد و گرفتار اسارت و از خودبیگانگی ساخت.
تفاوت انقلاب فرانسه با انقلاب های پیش از خود:
انقلاب ۱۷۸۹ طلیعه جامعه سرمایه دارى بورژوایى مدرن در تاریخ فرانسه بود. شاخصه اصلى این انقلاب، استقرار موفقیت آمیز وحدت ملى از طریق سقوط رژیم ارباب – رعیتى (فئودالی) بود. به گفته “توکویل” هدف اصلى انقلاب عبارت بود از محو آخرین بقایاى قرون وسطى. انقلاب فرانسه نخستین انقلابى نبود که بورژوازى از آن منتفع مى شد، پیش از آن در سده شانزدهم انقلاب هلند، در سده هفدهم دو انقلاب انگلستان و در سده هجدهم انقلاب آمریکا راه را نشان داده بودند. در پایان سده هجدهم بخش اعظم اروپا از جمله فرانسه تحت رژیمى بود که از نظر اجتماعى؛ امتیازات اشرافى و از نظرگاه سیاسى ویژگى آن استبداد بر پایه حق الهى سلطنت بود. در کشورهاى اروپاى مرکزى و شرقى، بورژوازى چنان رشدى نکرده بود که بتواند نفوذ چندانى داشته باشد. اکتشافات جغرافیایى سده هاى پانزدهم و شانزدهم، بهره کشى از مستعمرات و جابه جا شدن داد و ستدهاى دریایى به سوى غرب همه و همه به عقب ماندگى شرایط اجتماعى و اقتصادى این کشورها کمک کرده بود.
اگرچه “انقلاب ۱۶۴۰ انگلستان” اقدامى در جهت متروک کردن شیوه حکومت استبدادى بود، اما استقرار آزادى سیاسى در انگلستان به هیچ وجه ضربه اى خردکننده بر مبانى سلسله مراتب اجتماعى مبتنى بر ثروت وارد نیاورد. شالوده آزادى هاى انگلیسى را رسوم و سنن شکل داده بودند نه تتبعات فلسفى. “برک” در کتاب “اندیشه هایى درباره انقلاب فرانسه” که به سال ۱۷۹۰ منتشر شد نوشت: «از زمان صدور منشور کبیر تا اعلامیه حقوق، خط مشى همیشگى قانون اساسى، اعلام و بیان آزادى هاى ما بوده است، آزادى هایى که از نیاکان خود به ارث برده ایم و باید براى اخلاف خود به جاى گذاریم.» با این وصف عیان مى شود که قانون اساسى بریتانیا، “حقوق بریتانیایى ها” را به رسمیت مى شناخت نه “حقوق بشر” را و آزادى هاى انگلیسى خصلتى جهانى نداشت.
در “انقلاب ۱۷۷۹ آمریکا” نیز اصولى که براى نیل بدان منازعاتى صورت گرفته بود؛ آزادى و برابرى را کاملاً به رسمیت نمى شناخت. سیاهان همچنان برده ماندند و تساوى حقوق سفیدپوستان نیز در واقع به هیچ وجه سلسله مراتب اجتماعى مبتنى بر ثروت را به مخاطره نینداخت، در ضمن در نخستین قوانین اساسى آنها اصل شرط دارایى براى حق رأى دادن ملحوظ شده بود. انقلابات آمریکا و انگلستان، نمونه هاى انقلاباتى هستند که از تفوق و برترى ثروت در زیر پوشش «آزادى هاى بورژوایى» دفاع مى کنند.
انقلاب فرانسه برجسته ترین انقلاب بورژوایى بوده است و به سبب ماهیت دراماتیک مبارزه طبقاتى خود تمامى انقلابات پیشین را تحت الشعاع قرار داده است. این ویژگى ها مدلول سرسختى اشرافیت که سخت به امتیازات فئودالى چسبیده بود و با دادن هر نوع امتیازى مخالف بود. اساساً بورژوازى، خواهان سقوط کامل اشرافیت نبود، بلکه “امتناع اشرافیت از سازش” و خطرات ضد انقلاب بود که بورژوازى را به انهدام نظم کهن ناگزیر ساخت. انقلاب فرانسه، راه حقیقتاً انقلابى گذار از فئودالیسم به سرمایه دارى را انتخاب کرد. این انقلاب با نابود کردن بقایاى فئودالیسم و با آزاد ساختن دهقانان از قید حقوق اربابى و عشریه کلیسایى و وحدت بخشیدن به تجارت در سطح ملى، شاخص مرحله اى تعیین کننده در تکامل سرمایه دارى بود. سرکوب فئودال ها سبب آزاد شدن تولیدکنندگان مستقیم خرده پا شد و به تفکیک توده هاى دهقانى و قطب بندى آنها بین سرمایه و کار مزدورى انجامید. پس از انقلاب، با گسترش روابط تولیدى کاملاً نوین، سرمایه از قید تحمیلات و تجاوزات فئودالیسم رها شد و نیروى کار به صورت یک واقعیت تجارتى اصیل درآمد و این امر در نهایت خودمختارى تولید سرمایه را چه در بخش کشاورزى و چه در بخش صنایع تضمین کرد. اعلامیه ۱۷۸۹ بدون شک با حرارتى بیش از سلف آمریکایى خود سخن مى گوید و در راه آزادى گامى فراتر مى نهد. انقلاب فرانسه به عنوان یک انقلاب مساوات طلبانه به مراتب از اسلاف خود، گام را فراتر گذارد، نه در آمریکا و نه در انگلستان بر روى برابرى تأکید نشده بود زیرا هم اشرافیت و هم بورژوازى براى کسب قدرت نیروهایشان را متحد ساخته بودند، اما مقاومت اشرافیت ضدانقلاب و درگیر شدن در جنگ، بورژوازى فرانسه را ناگزیر ساخت که مساوات را به عنوان مسئله اى عمده مطرح کند، چرا که این تنها راه در کنار داشتن مردم بود. گذار اقتصاد فرانسه به سرمایه دارى از طریق یکپارچه کردن صنعت، افزایش و تمرکز مزدبگیران و بیدارى و مشخص کردن آگاهى طبقاتى آنها، بار دیگر اصل تساوى حقوق را در اذهان مردم زنده کرد.
انقلاب فرانسه در جهت زیر و رو کردن ساخت هاى اقتصادى و اجتماعى موجود، چارچوب سیاسى رژیم کهن را درهم شکست و بقایاى حکومت محلى کهن را محو کرد و امتیازات محلى و تبعیضات ایالتى را از میان برد. انقلاب فرانسه در عین حال که گامى ضرورى در گذار از فئودالیسم به سرمایه دارى محسوب مى شود در رابطه با دیگر انقلابات مشابه داراى ویژگى هاى خاص خود است. این ویژگى ها به خصوص به ساخت جامعه فرانسه در پایان رژیم کهن مربوط مى شود. انقلاب فرانسه در حالى که به عنوان یک انقلاب آزادیخواهانه و با پافشارى بر حقوق طبیعى دنباله رو انقلاب آمریکا است، برخلاف انقلاب انگلستان داراى موضعى جهانى است. به یقین این سخن توکویل که: “چرا اصول و نظرات سیاسى مشابه در ایالات متحده تنها به تغییر دولت منجر مى شود و حال آنکه در فرانسه سقوط کامل یک نظم اجتماعى را به همراه مى آورد”، حاکى از عظمت انقلاب فرانسه است.
پیامدها و پایان انقلاب:
این انقلاب، یکی از چند انقلاب مادر در طول تاریخ جهان است که پس از فراز و نشیب های بسیار، منجر به تغییر نظام سلطنتی به جمهوری در فرانسه و ایجاد پیامدهای عمیق در کل اروپا شد. پس از انقلاب در ساختار حکومتی فرانسه، که پیش از آن “سلطنتی با امتیاز فئودالی برای طبقه اشراف و روحانیون کاتولیک” بود، تغییرات بنیادی در شکل های مبتنی بر اصول روشنگری، ملی گرایی دموکراسی و شهروندی پدید آمد. با این حال این تغییرات با آشفتگی های خشونت آمیزی شامل اعدام ها، سرکوب های در طی دوران حکم رانی وحشت و جنگ های انقلابی فرانسه همراه بود. وقایع بعدی که می شود آن ها را به انقلاب فرانسه ربط داد شامل: جنگ های ناپلئونی و بازگرداندن رژیم سلطنتی و دو انقلاب دیگر که فرانسه امروزی را شکل داد. انقلاب فرانسه با سقوط زندان “باستیل” در سال ۱۷۸۹ آغاز شد. شاه “لویی شانزدهم”، در سال ۱۷۹۳ اعدام شد و سرانجام، در سال ۱۷۹۹ هنگامی کهناپلئون بناپارت به قدرت رسید، انقلاب پایان یافت. کشوری که با آن همه خسارت، رژیم سلطنتی را برانداخته بود و لوئی شانزدهم و زنش را اعدام کرده بود، با روی کار آمدن ناپلئون دوباره مقهور نظام سلطنتی گشت، هر چند که امپراتوری ناپلئون هم دیری نپایید. توکویل، از اندیشمندان هم عصر انقلاب، معتقد است که با وجود آن همه تلاش برای وقوع انقلاب، نتیجه کار دموکراسی نبود. شاید به همین دلیل است که وی بر خلاف بسیاری، سال ۱۷۸۹ (شروع انقلاب) را سال پایان انقلاب می داند.